*...
اشكي به قشنگي باران بهاري، به زيبايي پر طاووس،
به بلندي كوه هاي سر به فلك كشيده، به عظمت آفتاب،
به بزرگي عشق، به نازكي ابرهاي بهاري، به غمگيني
ماه دوم پاييز و به سردي شب يلدا بر روي گونه او لغزيد.
اشك بي صدا و آرام حركت كرد و افتاد. باد به طرف اشك
آمد و او را در آغوش گرفت كه آرام آرام به زمين برسد.
زمين دهان باز كرد و آبي به آن پاكي را كه به خود نديده بود،
به درون بلعيد. خاك چون يك غو پرهايش را باز كرد و اشك
بر روي پرهاي خاكي افتاد و آرام و بي صدا براي هميشه
خاموش شد. هوا سرد بود، كوك يتيم با پاهايي برهنه
حركت مي كرد، با چشماني گريان و اشك آلود،
اشك هايي به ...
...*