*...
به تنهايي ام در اين دنيا دل بسوزان
ارحم في هذه الدنيا غربتي ..
دعاي ابوحمزه ثمالي

...*
*...
چون مرگ مرموزي داشت، كالبد شكافي اش كردند.
پزشك قانوني از بطن راستش، گلوله اي بيرون كشيد؛
اما هيچ اثري از ورود يا خروج گلوله به چشم نمي خورد.
گلوله از جنس گلوله ي تك تيراندازهاي جنگ جهاني دوم بود؛
پدرش در همين جنگ مفقود شده بود و كشته تلقي مي شد.
پسر هيچ وقت پدرش را نديده بود.
مادر هنوز همان قدر از پدر نفرت داشت كه به پسر عشق مي ورزيد.
بر اساس مشاهدات پزشكي قانوني،
هيچ گونه زخمي به جا نبود؛
انگار گلوله به وسيله ي چيزي غير تفنگ و اسلحه،
رفته بود توي قلب مرد.
نورمن لاك
...*
*...
اگر تمامی رازهای زندگی را حل کنی،
مشتاق مرگ می شوی،
زیرا مرگ تنها رازی دیگر از رازهای زندگی است.
تولد و مرگ ناب ترین ترجمان شجاعتند.
جبران خلیل جبران
...*
*...
خانم کلاغی که هیچ وقت به خانه اش نمی رسید، بالاخره تونست خودشو با هر سختی ای هم که شده، به خانه برساند. در نیمه باز بود و لازم نبود که دکمه ی زنگ را فشار دهد. پیش خودش فکر می کرد چقدر شوهر و بچه هایش از دیدن او جا خواهند خورد و خوشحال خواهند شد؛ اما در عمل چنین اتفاقی نیفتاد. پدر خانواده که رو مبل لم داده بود، داشت روزنامه می خواند و پیپ می کشید، با ناراحتی گفت: برای چی برگشتی؟ تو، تو همه جا یه اسطوره شده بودی؛ ولی الان دیگه هیچ فایده ای نداری ...
پسر خانواده که داشت کاریکاتور یکی از مقامات سیاسی را می کشید، گفت: مامان، حالا من فردا با چه رویی برم سر کلاس؟ من همیشه یکی از افتخاراتم این بود که مادر من کسی است که هیچ وقت به خونه برنگشته ..
دختر خانواده که داشت ماهواره نگاه می کرد، لحظه ای سرش را چرخاند: حالا من به چی پز بدم؟ به وضع درسی افتضاحم یا این داداش ..
و دوباره سرش را به طرف تلویزیون چرخاند. مادر خانواده یا همان خانم کلاغ، جاخورد و اصلا خوشحال نشد. سریع رفت داخل اتاقش و تفنگی را که از پدربزرگش به ارث رسیده بود . برداشت . به داخلش نگاهی انداخت. هنوز یک گلوله باقی مانده بود. آهی کشید و سر تفنگ را چسباند به سرش و قصه ی ما به سر رسید ..
فکر می کنی پایان داستان چطور تموم میشه !؟؟؟
...*
*...
افسوس که نامه ها به مقصد نمی رسند ، زیرا
نامه ها را در میان راه ، اشباح می نوشند !
فرانتس کافکا
...*