*...

...*
*...
همه در کوی و در برزن هوایم ،
بباشد ، یکسر از خود پاکبازم
خودم را واگذارم یک لحظه با او
که شاید بازیابم آرامشم را
همه در اوج و در مستی سفر کرد
حریف دل توانم شد آیا ؟
دلا، ای همسفر ، ای باوفایم !
چگونه ست امشب بی وفایی !؟
نمی خواهی ببینی سرسپردم
یا که این رسم است، تقصیر دل نیست !
چه کردم ، چون کنی ، آیا سزایم
بیش از این دل نسپرد بپایم !
دلم ، آیینه ام ، ابتدایم !
چرا باشد این ، امشب سزایم !؟
...*
*...
وقتي كه وسط ظهر تابستون، تنها توي يك كوچه ي خلوت راه بري.
كوچه اي كه كسي توش نباشه و جايي كه تنها و تنها خودت باشي
كه داري راه مي ري، احساسي بهت دست ميده! شايد كه اونجا كسي نباشه
اما تو حضور يك نفر رو احساس مي كني، برمي گردي و پشت سرت رو
نگاه مي كني، اما ... كسي نيست؛ اما تو مطمئني كه حتما يك نفر داره نگاهت
ميكنه. احساس مي كني كه حتي سعي بر اين داره تا زورش رو به تو نشون بده
و كمي هم احساس ضعف در برابر او وجودت رو فرا مي گيره.
اين بار برنمي گردي و بالا سرت رو نگاه مي كني و توي آسمون خورشيد رو
مي بيني كه زل زده بهت؛ اما اين بار تو به فكر خوبي هاي ابر مي افتي
و اندكي نسيم! تو شديدا در مقابل نگاه خورشيد كم مي آري!
...*
*...
اگر کسی از درخت زردآلو بپرسد " از وقتی که
هسته بودی تا الان که درخت شده ای کی از همه بیشتر
بهت سخت گذشت ؟ " می گوید :
" یکی آن زمستان اولی بود که سرما شد و یخبندان شد و
یخ پوستم را ترکاند ، یکی هم آن سال که باغبان آمد و
با نیش چاقویش پوستم را چاک داد و پیوند زد. "
راست می گوید ، بهش سخت گذشته ،
هواسش هم نیست که اگر آن سرما و یخ بندان نبود و
پوستش را نمی ترکاند ، توی باغچه می پوسید و
اگر هم آن نیش چاقو نبود تا دنیا دنیاست بی بار می ماند .
...*