*...
ديده اي بسيار و مي بيني
مي وزد بادي، پَري را مي برد با خود،
از كجا ؟ از كيست ؟
هرگز اين پرسيده اي از باد ؟
به كجا ؟ وانگه چرا ؟ زين كار مقصد چيست ؟
خواه غمگين باش، خواهي شاد
باد بسيار است و پَر بسيار، يعني اين عبث جاري ست.
آه ! باري بس كنم ديگر
هر چه خواهي كن، تو خود داني
گر عبث، يا هر چه باشد چند و چون،
اين ست و جز اين نيست.مرگ مي گويد: هوم ! چه بيهوده !
زندگي مي گويد: اما باز بايد زيست،
بايد زيست،بايد زيست !...
شعر از اخوان ثالث
...*
*...
در تنهایی خود فرو رفته !
ندانم ز چه رو
از خود دور افتاده ام ..
گوش هایم زیبایی را می شنوند و
لیک چشمانم نیز ؛
چه کنم که دلم دمساز نیست ..
افسوس که دیریست
اینگونه ام !
راه می بینم و
نمی پیمایم ..
...*
*...

روز به روز بیشتر عاشقش می شوم
و حتی نمی توانم تصورش را هم بکنم
که چطور تا به حال
بدون او زندگی کرده ام !
...*
*...
تصویر تزیینی است !

درختها تازه شكوفه داده اند و گلها تازه روييده اند.
ماهي هاي توي رود وقتي بالا و پايين مي پريدند،
ديدم شيشه اي اند و توي دل هر كدامشان يك مرواريد درشت بود.
ديدم او با لباس سفيدش چيزي زير لب زمزمه مي كند و
نگاهش به آسمان است و گاه از چشمهايش
مثل آينه اي روبه روي خورشيد يك قطره اشك مي ريزد و
اشكها پروانه مي شوند و مي نشينند روي شانه هايش.
جلوتر رفتم.
آن قدر غرق خلوتش بود كه من را نديد و حتي حس نكرد
پايين دامانش را بوييدم و بوسيدم.
به چهره اش كه خيره شدم شناختمش.
او تو بودي. بله خود تو.
مگه تو همان كسي نيستي كه گه گاه با خداي خودت خلوت مي كني،
من به خلوت تو آمده بودم.
بدون اين كه خودت بداني و من چقدر بي ادبم كه از تو اجازه نگرفتم.
من به خلوت تو آمده بودم و ديدم حس زلالت را
و ديدم كه چقدر زيبا مي شوي، وقتي گرم نيايشي.
من عاشق لحظه هايي هستم كه چشمهاي ملتمست
در انتظار مدد خدا رو به آسمان است
و
تو بوي ياس مي دهي ...
...*