*...

دلم
از سرما یخ بسته بود ،
باور نمی کردم
که بهار می آید
و زمستان خواهد رفت!
حتی به آفتاب هم
فکر نمی کردم
از آسمان تا زمین را
ابرهای سیاه پوشانده بود
اما
از پشت قله های بلند
تو آمدی ..
ناگهان دل خورشیدیت
یخ وجودم را آب کرد ..
و دیگر مرا توانی نماند
برای به آغوش کشیدنت
و من ،
منتظر آغوش گرمت ماندم
هنوز هم منتظرم ..
و این انتظار
خوش ترین لحظه هاست ..
...*
*...
آن شب آسمان تا صبح فرياد زد و گريه كرد
.نمي دانم چرا رنگش كبود شده بود
ولي اين را مي دانم كه آن شب نگذاشت راحت بخوابم.
بعضي وقتها فرياد بلندي مي كشيد كه نزديك بود من كر شوم.
با خودم گفتم ؛
"
فكر كنم چيزي توي گلويش گير كرده است."صبح كه شد وقتي چشمهايم را باز كردم
آسمان ساكت شده بود و ديگر گريه نمي كرد
و خورشيد توي آسمان بود
.فهميدم كه آسمان شب
لقمه ي گنده تر از دهانش برداشته بود ...
يعني خورشيد
و صبح آن را تف كرده بود توي اتاق من
با همه ي نور و گرمايش ..
و من پتو را كنار زدم ...!
...*