*...

من هیچ کس را ندارم !
این جا انگار توی گونی گیر کرده ام ؛
دارم برای ذره ای هوای تازه
و فرهنگ و کتاب خانه می جنگم ..

از این که
در شرایطی که دلواپسی های خودت ؛
هم خیلی مهلک و کشنده ست،
این قدر دل نگرانی میکنی ، متأسفم ..
...*
*...
تقدیم به برادرم، پویا ؛
پلک هایم ،
چه سنگین گشته اید
دیگر چشم هایم نیز ، به تاریکی عادت کرده اند
تنهایی ،
سکوت ..
ترس از روشنایی !
هرگز ظلمت را ترک نخواهم گفت
دیگر به اجتماع باز نخواهم گشت ..
تبعیدی خود خواسته !
تا ابدیت ..
هرگز ظلمت را ترک نخواهم گفت
هرگز !

...*