*...

دلم می خواد !
آن قدر سیگار بکشم ،
که ته مخم گیج بره !
گزگز کنه ،،
دیگه به هیچ چیز خاصی فکر نکنم !
بعد شب باشه ،
بارون هم بیاد ؛
دمر بیفتم تو پیاده رو ،
دهنم نیمه باز ،
هوا هم سرد باشه !
خیلی سرد ؛
پاییز هم باشه !
آب دهنم با آب کف پیاده رو یکی بشه ،،
سرمای هوا رو حس نکنم ولی تنم یخ کنه !
همین جور بارون بیاد ،
از اون بارون های تند ..
عابرها با پالتوهای بلند و چترهای مشکی ،،
از کنارم رد بشن و من ؛
یواش یواش با پیاده رو یکی بشم !
...*
*...

از زمانی که چشم گشودم ،
تا به امروز
جز او ندیدم .
هر آوایی که به گوشم رسید ،
از بحر او بود .
همه زیبایی ، همه زیبا ، همه او !
آه ،، چقدر فرومایه ام .
وقتی نمی توانم توصیفش کنم ؛
نه ، نمی توانم
در کلمه جای نمی گیرد .
آری ، من فرومایه ام و او بس بزرگ ،،
بزرگتر از اندیشه من و تو !
...*