*...
خسته ام ؛
خسته ام از این آدم ها که ،
هیچ وقت سیر نمی شوند !
خدایا ؛
چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود !
چقدر !؟

...*
*...
دلبستگی، تنها دلبستگی ام به این دنیا مرا مردد
کرد؛

نه بهاری دیدم
نه سحرگاه گل افشانی نور.
آسمانی چه کبود
بال و پر بسته چه سود !؟
من که از شهر شما خسته شدم ،،
...*
*...
از ادبیات پلی می زنم تا نثر .
تا ته مانده ای از انگیزه و زندگی ،
و برمی گردم مثل پرستوها
به اتاق تن محبوس واژه هایی که هنوز سروده نشده اند .
و فریاد می زنم همصدا با نوری که
از پنجره به درون می آید .
و می گویم ؛
اگر شرط آمدنت رام کردن کوسه های وحشی
و گذراندن کوه از سوراخ سوزن هم باشد ،،
خیالی نیست !
من بعد از تو ، پر از غیرممکن هاست ..
...*