تبليغاتX
سایه روشن

*...

 

خسته ام ؛

 

خسته ام از این آدم ها که ، 

هیچ وقت سیر نمی شوند !

خدایا ؛

چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود !

چقدر !؟

چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود !

...*

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط سایه روشن |

داغ کن - کلوب دات کام

*...

 

دلبستگی، تنها دلبستگی ام به این دنیا مرا مردد

کرد؛

 

 

نه بهاری دیدم

نه سحرگاه گل افشانی نور.

آسمانی چه کبود

بال و پر بسته چه سود !؟

من که از شهر شما خسته شدم ،،

 

...*

+ نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط سایه روشن |

داغ کن - کلوب دات کام

*...

 

از ادبیات پلی می زنم تا نثر .

تا ته مانده ای از انگیزه و زندگی ،

و برمی گردم مثل پرستوها

به اتاق تن محبوس واژه هایی که هنوز سروده نشده اند .

و فریاد می زنم همصدا با نوری که

از پنجره به درون می آید .

و می گویم ؛

اگر شرط آمدنت رام کردن کوسه های وحشی

و گذراندن کوه از سوراخ سوزن هم باشد ،،

خیالی نیست !

من بعد از تو ، پر از غیرممکن هاست ..

 

...*

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط سایه روشن

داغ کن - کلوب دات کام