*...

وقتی می خواهم به خانه وارد شوم
از میان ِ در
شروع ِ سیاه ِ حیاط خلوتی را می بینم .
به دیوار تکیه می دهم !
حس می کنم داخل ِ دیوار می شوم .
راستی که خیلی سرد است .
لاغری ِ سایه ام
در برابرم قد می کشد ..
پایان آغاز می شود
و شادی تسخیرم می کند .
این خلوتی است بس بزرگ
که در سر ِ من شکل می گیرد ..
پ.ن:
این ها همه واقعی ست ! یادت باشد .
...*
*...

تنها در رقص است
که می خواهم از زیبایی
با نگاهی
سخن گویم !
و اکنون ، زیبایی
در دست و پایم
ناگفته مانده است ..
...*