تبليغاتX
سایه روشن

*...

 

 

 

عقل را ، باید که نجات داد ..

 

من

با هراس ناآشنا نیستم .

 آن چه را که می توانم انجام دهم ، خوب می دانم .

اما ، جرأت آن را ندارم !

 

حافظه ام ، همسری ست وفادار

 و تخیلم ! (بر خلاف خودم)

دخترکی پُر جنب و جوش

که تمام روز

آرام سرگرم کار خویش است

و می داند که شب هنگام

چگونه به زیبایی از آن با من سخن بگوید

تا توجه مرا جلب کند .

گر چه باید اقرار کنم

که نقاشی هایش همیشه

 

منظره ، گل ، یا تصاویر زیبا نیستند !..

 

 

پی نوشت :

 می ترسم ، که بعد ها تاب نیاورم و افسوس بخورم .

 

 

 

...*

+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط سایه روشن |

داغ کن - کلوب دات کام