*...

من
با هراس ناآشنا نیستم .
آن چه را که می توانم انجام دهم ، خوب می دانم .
اما ، جرأت آن را ندارم !
حافظه ام ، همسری ست وفادار
و تخیلم ! (بر خلاف خودم)
دخترکی پُر جنب و جوش
که تمام روز
آرام سرگرم کار خویش است
و می داند که شب هنگام
چگونه به زیبایی از آن با من سخن بگوید
تا توجه مرا جلب کند .
گر چه باید اقرار کنم
که نقاشی هایش همیشه
منظره ، گل ، یا تصاویر زیبا نیستند !..
پی نوشت :
می ترسم ، که بعد ها تاب نیاورم و افسوس بخورم .
...*