*...
زندگی ،گاه
بوی گچ می دهد .
به همان خشکی و
همان صدای خِش خِشی که
روی تخته سیاه می نوشتی .
به طعم ِ
آن اضطراب های مَلس می ماند .
پی نوشت ؛
دروغ، فراموشی، گرفتار دلمردگی هستیم. گرفتار ابهام .
با لذتی که در آن لذتی نیست ..

...*
*...

مثل ِ عذاب ِ یک دو راهی
در مقابل ام ایستاده است .
شوق این لذت !
می پذیرم ، غرق شوم .
تا کفاره ی او را داده باشم .
گناه ؟
پی نوشت ؛
تپه ی دوری را می بینم که آفتاب در او ، مه را می شکافد .
...*